محمد قاسم بن حاجى محمد كاشانى ( سرورى )
1070
فرهنگ مجمع الفرس ( فارسى )
كواش - [ بواو . به وزن خراش ] بمعنى صفت باشد . و - بضم كاف - نيز به نظر رسيده . كذا فى المؤيد [ 1 ] . كندش - [ بدال مهمله . به وزن جنبش ] پنبهء زده كه به جهت ريسيدن پيچيده باشند ندافان . و آن را پاغنده و غنده نيز گويند [ 2 ] . - « 1 » و بضم كاف و دال - چوبك اشنان باشد كه خميرهء شكر را به آن سفيد كنند . كويش « 2 » - [ بفتح كاف و كسر واو ] ظرف دوغ باشد . كذا فى المؤيد . و « 1 » در شرح سامى - بضم كاف - آورده و گفته : كويش هو إناء يجعل فيه الرايب و يحرك الى ان يخرج زبده ، يعنى كويش ظرفيست كه در آن ماست مىكنند و مىجنبانند تا از آن زبد بگيرند و مراد از زبد كف است . كومش - [ بضم كاف و كسر ميم ] قنا « 3 » باشد يعنى كنندهء چاه [ 3 ] . مثالش سراج الدين راجى گويد : بيت مىكند چاه از براى مردمان * جامهء او چون كلنگ كومشان كنگاش - به وزن و معنى كنگاج مرقوم [ 4 ] مثالش « 4 » نزارى قهستانى گويد : شعر خسروا طرفه قصهيى دارم * كه بسمع رضا كنى اصغاش گرچه رخصت نمىدهد عقلم * هرچه با او همى كنم كنگاش ليك چون فكر مىكنم درهم * مىشوم همچو طرهء جماش كاش - همان كاج مرقوم بمعنى دوم كه كلمهء ترجى و تمنى است [ 5 ] . مثالش شيخ سعدى گويد : بيت « 5 » كاش آنان كه عيب من گفتند « 6 » * رويت اى دلستان بديدندى تا بجاى ترنج در نظرت * بيگمان دستها بريدندى « 1 » و نيز نام اصلى شهر كاشان كه منسوب به آن را كاشى گويند . مثالش مولوى معنوى گويد : بيت گر عمر نامى تواندر شهر كاش * ترك نان گوى و زبان محروم باش كنش - [ بضم كاف و كسر نون ] يعنى فعل و كردار مثالش ناصرخسرو گويد : بيت « 7 » بعدل او بود از جور بد « 8 » كنش رستن * بخير او بود از شر اين جهان پرواس و بر كنشت مرقوم نيز اطلاق مىكنند چنان كه شاعر گويد : بيت « 5 » گر كعبه ازو بوى ندارد كنش است * با بوى وصال او كنش كعبهء ماست كوبش - [ بضم كاف و كسر باء ] يعنى كوفتن و آسيب رسانيدن [ 6 ] . مثالش امير خسرو گويد :
--> ( 1 ) - از اينجا تا پايان مطلب از « ك » است . ( 2 ) - « ب » : كوشش . ( 3 ) - « س » : قفا ؛ « ب » : نقاب ؛ « ن » : قبا . ( متن از الف است ) . ( 4 ) - كلمه از « ب » است . ( 5 ) - كلمه از « ك » است . ( 6 ) - « ب » : مىگويند . ( 7 ) - « س » و « الف » ندارد . ( 8 ) - كلمه در « س » نيست . از « ب » اضافه شد . ( 1 ) برهان گويد بمعنى كواس است كه صفت و گونه و طرز و روش باشد . ( 2 ) در برهان است كه چوبى را نيز گويند كه حلاجان پنبهء زده را بر آن مىپيچند تا گلوله شود و بمعنى كندسه نيز هست كه چوبك اشنان باشد . ( 3 ) چاه جوى . كتكن ( برهان ) . كموش ( در تداول مردم قزوين ) . ( 4 ) يعنى صلاح و مصلحت و مشورت ، كنكاس . و برهان گويد معنى خرچنگ نيز دارد كه سرطان باشد . ( 5 ) بمعنى افسوس و تأسف هم آمده است و مخفف كاشان هم هست ( مستنبط از نسبت كاشى همچون بدخشى از بدخشان . حاشيهء برهان ) . ( 6 ) برهان ندارد .